عقل تمامی احساسم را ربود!! به کدامین سرپناه روی آورم...؟
منطق غلبه کرد!آن هم چه غلبه ای.....آنچنان بر زمینم کوفت که خود را توان بلند کردن نیست ...! چه رسد به دوستان بزرگوار...!
توو این مدت شرمنده ی چنتا از دوستام شدم...کاش منو ببخشن...
*البته تا آنجا که بتوانم...!
خدایا یک نفس اعجاز!اعجاز!
افطاری رفتیم خونه ی خانم سیاوش اینا...نماز خوندم رفتم سر سفره .. یه سریا روو میز نشسته بودن. من و بابام و احسان و آقای صفری . آقای نادری نشسته بودیم سر سفره..آقای نادری مثه همیشه آرووم بود.. اما ایندفعه یه حالت عجیبی داشت...خیلی حرف نمیزد...توو اون جمع جز خانم خرسند و خانم سیاوش هیچکسو مثل اون دوست نداشتم...همیشه عاشق آرامش و خندون بودنش بودم.. عاالی بود... کی فکرشو میکرد؟
که دیشب بره... کی فکرشو میکرد که اون آرامش اون شب آقای نادری واسه این بود که سرطان روده شو گرفته بود..!
روزی که مامان گفت آقای نادری سرطان گرفته با دهان باز ، همونجوری مونده بودم....
از شهریور تا دی.........................................طولی نکشید! طولی نکشید! رفت...........
اون آدم مهربون .........شایسته شو تنها گذاشت و رفت.....حالا شایسته -که عاشق همدیگه بودن-، تنها بدون رضا چیکار میکنه......... ؟چیکاااار میکنه....؟
خوبه که حسین هست....خوبه که حسین مثه خیلیا ی دیگه نبود و نیست....خوبه که پسری مثه حسین هست....
پرواز......
پر واز....!
درد پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا؟
.
.
.
. درد نام دیگر من است...
من چگونه خویش را صدا کنم؟
این روز ها هم حکایت عجیب خودش را دارد...
قصه ی روزهایی که میدانستی می آیند اما آنچنان تلخ بودند که هیچگاه برایشان آماده نشدی...
چه کنم که این بار هم تقدیر بر من پیروز شد....
خوشحالم که ماند م!!
مرسی از همه ی کسایی که هستن...
...
جدایی جدیدی که آآآآآآآآآآآآآآآآآزارم میده.................و خیلی خیلی خیلی سخته.......
نبود زهرا ... زهرا جانم ....
امید که به هرجا که میخواد برسه ...........
به کسی اجازه ی خوندن داده نمیشه!
آره شاید واقعا" من و تو مثل همونی م که فرشته جون گفت... دو نفری که از قبل از اینکه به وجود بیان، برای هم بودن و وجودشون مال همدیگه س.. من و تو هم شاید به قول تو افکارمون به هم نخوره عقایدمون باهم نخونه ولی خیلی جالبه که هردومون این حسو داریم..! وقتی گفتی خشکم زد... اینکه فکر تو رو مشغول کرده بود ولی من...؟! چقدر احمق م، نه؟!
خیلی عجیب بود واقعا اون شب! انگار برق سه فاز از کله م پرید! انگار فهمیدم که قضیه خیلی عمیق تر از اونیه که من فکرشو میکردم!
اصلا فکر نمیکردم که اولین برخوردم باهات آمیخته با اشک باشه...!اشک شوق! اصلا انگار یه جورایی به وجد اومده بودم!!!!!!! هیچوقت فکر نمیکردم که انقدر یه بخشی از وجودمو پر کنی!....
اما لحظه به لحظه ی اون شب که گذشت،فهمیدم که خلا ای که وجودمو پر میکرد وقتی می رفتم پایین و جای خالی تو رو میدیدم خیلی عمییییق تر از اونیه که فکر می کردم....
وعجیییییییییییییییییییییییییییب تراز همه چیز اون اس.ام.اس بود که برام همون شب فرستادی:
agar ehsas migonjid dar sher bejoz khakestar az daftar nemimand
vagar elham mijooshid ba harf ZABAN AZ NATAVANI DAR NEMIMAND
ینی این اس.ام. اس رو که زدی ترکیدم!!!! زیاااااد! نمیدونم ؟ انگار دوستی های خیلی عمیق من یابهتر بگم: آغاز باز شناختن اون دوستایی م که خیلی وجودم بهشون وابسته س یا بهتره بگم طبق همون قصه ایه که فرشته جون گفت، با این شعر شروع میشه.....!!!!
خیلی عجیبه!خیلی ! خیلی! خیلی!
فریده باید بگم این شعر آغاز یکی از برترین دوستی های من بود....و هست!
اون دفعه من به طرفم گفتم: مگر احساس گنجد در کلامی؟
و این دفعه توگفتی : و اگر الهام میجوشید با حرف زبان از ناتوانی در نمی ماند!
خیلی خوب بود......۵شنبه عاااالی بود!!!!!!!
سر بر بالین میگذارم و می اندیشم... به همه ی آنچه که طی کردم! به تمام روزهای نزدیکی که سپری کردم! هرچه می اندیشم، جور در نمیاید با آنچه که اکنون به آن می گویند جور!
اندیشه به جایی نمی رسد! چرا که هر آنچه و هر آنکس که تا به امروز دفعش کردی، اکنون کاملا متضاد بر سرت فرو ریخته تو نمیدانی که چی بکنی با این همه آوااااااار؟!
گلایه میکنی!یعنی می خواهی که گلایه کنی! اما صدایی آشنا به تو می گوید! حق گلایه نداری! حق اینکه حق خود را بخواهی نداری!
آنچه که تو کردی، هدیه دادی و هیچ نخواه ! که زیاده خواهی ست!
هیچ نگو! که زیاده گویی ست!
هیچ نبین که ایام کور بودن است!
هیچ نپرس که روزگار لالی ست!
هیچ .....
نخواه! که زیاده خواهی ست!!!که زیاده خواهی ست!!! که زیاده خواهی ست!!!
چرا هرموقع که باید من باید شنونده باشم اما موقع حرف زدن من که میشه یا نمیدونی یا فکر اشتباه می کنی از بابت اینکه من بهت گفتم عوض شدی و من دارم خودمو اذیت میکنم و در نتیجه حرفام خیلی قابل قبول نیست....؟!؟؟!؟!؟
اثبات حرفای منو باید خودت بفهمی.... از سکوتی که همیشه متوجهش شدی ولی تا عمقش نرفتی!
چرا وقتی گلایه میکنی از کسایی که میخوای من باید گوش بدم ولی وقتی من از اونا حرف میزنم باید بهم اتهام توهین بخوره؟
چرا من باید بشنوم اون موقع هایی که نظرای خصوصی ت رو می خونم و تو نبینی نوشته هایی از منو که داااااد میزنه خوب نیستم و به کسی احتیاج دارم که منو همیشه میشنوه؟!
بهت ثابت شد که اون روز دلم میخواست سکوتو بشکنم و تماااام دلمو بریزم برات بیرون و دلتنگی هامو بگم؟
بهت ثابت شد که حالم داشت بهم میخورد از سکوتی که صدای رضا صادقی پرش کرده بود؟چقدر احمقانه!!!!
بهت ثابت شد که اون روز در مقابل حرفای من طرفداری کردی از بقیه و برج امیدم شکست و خراب شد؟
بهت ثابت شد که اون موقع که ساکت بودی دلم میخواست درکم کنی به جای سکوت؟
بهت ثابت شد که چقدر دلتنگ بودم؟
بهت ثابت شد که چقدر د..ر..د رو دلم مونده بود که میخواستم تو مداواشون کنی؟
بهت ثابت شد حرفام؟
بهت ثابت شد....؟!
اگه برام "عزیز عزیز عزیز" نبودی هیچ وقت با این لحن باهات حرف نمیزدم!
یه بنده خدایی گفت : یکی یه روز بهم گفت از دستم ناراحت شدین؟
من گفتم: ببخشید. شما انقدر برای من عزیز نیستین که من بخوام از دستتون ناراحت شم!
(امیدوارم گرفته باشی منظورمو از این قسمت!)


